دوشیزه بورستنر!

در شگفت ام که چگونه دل و افکارم توسط وجود پاک و بی آلایش شما ربوده شده است!

نرم و بی صدا گام برداشتنتان،  آن حالت با تمأنینه ی قهوه نوشیدنتان که چنان مزّه مزّه اش میکنید، گویی از هر قطره ی آن دنیای لذّت را می برید و هیچ گاه تمایل ندارید فنجان قهوه را خالی کنید، با دقّت و آهسته برش دادن کیک شکلاتی که انسان خیال میکند از آزردن تکّه کیک بی جان واهمه دارید! همه و همه زنجیروار افسار افکارم را به دست گرفته اند و عطش معاشرت با شما را هر لحظه در من نیرومندتر میکنند.


امیدوارم گستاخی دیشب مرا به پای هجوم احساساتم بگذارید و مرا ببخشید؛ پشیمان نیستم، ولیکن شرمگینم !

دوستدار شما