در خلأ نفس می کشم.
بورستنر عزیزم، سلام.
چند ساعتی بیشتر از دریافت نامه ات نمی گذرد و من دست به قلم شده ام تا همه ی آن انقلابی که در درونم اتفاق افتاده است را برایت بنویسم؛ آرام خواهم شد به یقین.
با خواندن نامه ات همه ی ترس هایم فرو ریخت؛ ترس از نپذیرفته شدنم در نزد تو. اما دوشیزه ی من، آیا این خود توست که از انتظارش برای من می گوید؟ آیا این خود توست که برایم کیک شکلاتی می پزد و به من می اندیشد؟
قصد ندارم از گذشته یاد کنم؛ شاید اذیت شوی. ولی باور کن آخرین نامه ات مرا مبهوت کرده است؛ گویی در خلأ نفس می کشم.
فردا با اولین قطار مسکو را ترک می کنم و به سوی خانه ای که به گل های رز مزین شده و عطر کیک شکلاتی فضای گرم آن را فرا گرفته است، خواهم شتافت؛ در حقیقت، برای هرچه زودتر رسیدن و در آغوش کشیدن یگانه رز خوش بوی آن خانه، که زیبایی اش هوش از سرم می رباید... .
در ضمن، ای عزیز دلم؛ خانه ای که تو در آن حضور داری را به هر شکل که باشد می پسندم؛ زیرا آرامشی که در آن خانه هست، برای من معنای حقیقی زندگیست. پس خانه را به سلیقه ی خودت اداره کن تا انتظار زیبا ترین خانه ی دنیا برایم برآورده شود.
تا به سر رسیدن انتظارمان، بدرود.