در خلأ نفس می کشم.

بورستنر عزیزم، سلام.

چند ساعتی بیشتر از دریافت نامه ات نمی گذرد و من دست به قلم شده ام تا همه ی آن انقلابی که در درونم اتفاق افتاده است را برایت بنویسم؛ آرام خواهم شد به یقین.

با خواندن نامه ات همه ی ترس هایم فرو ریخت؛ ترس از نپذیرفته شدنم در نزد تو. اما دوشیزه ی من، آیا این خود توست که از انتظارش برای من می گوید؟ آیا این خود توست که برایم کیک شکلاتی می پزد و به من می اندیشد؟

قصد ندارم از گذشته یاد کنم؛ شاید اذیت شوی. ولی باور کن آخرین نامه ات مرا مبهوت کرده است؛ گویی در خلأ نفس می کشم.

فردا با اولین قطار مسکو را ترک می کنم و به سوی خانه ای که به گل های رز مزین شده و عطر کیک شکلاتی فضای گرم آن را فرا گرفته است، خواهم شتافت؛ در حقیقت، برای هرچه زودتر رسیدن و در آغوش کشیدن یگانه رز خوش بوی آن خانه، که زیبایی اش هوش از سرم می رباید... .

در ضمن، ای عزیز دلم؛ خانه ای که تو در آن حضور داری را به هر شکل که باشد می پسندم؛ زیرا آرامشی که در آن خانه هست، برای من معنای حقیقی زندگیست. پس خانه را به سلیقه ی خودت اداره کن تا انتظار زیبا ترین خانه ی دنیا برایم برآورده شود.

تا به سر رسیدن انتظارمان، بدرود.

 

 

دقیقه ها را نیز می شمارم... .

بیست و یک روز است که در پس یک مأموریت ناگهانی اداری برای یک ماه به مسکو منتقل شدم.

سرمای مسکو را با پالتوی پشمی و پلیور های ضخیم تحمل میکنم، ولی سرمای دوری تو از من حتّی با ضخیم ترین لباس های دنیا قابل تحمّل نیست. صادقانه می گویم: شب ها ساعت ها در اتاق تاریکم روی تخت دراز میکشم و فقط به تو فکر میکنم، در رویای بودن با تو غوطه ور می شوم. طوری که دیگر نمی دانم خواب می بینم یا جزئی از خیال پردازی بیداری ام است...

با تصوّر تو در آرامش به خواب می روم، ولی هرگاه نفس زنان از خواب می پرم و هنوز بازوهایم را از ترس کابوسی که در آن به دام افتاده بودم می فشارم، خلأ یک حضور وجودم را تسخیر میکند؛ دست های نرم و ظریفی که شانه هایم را بگیرد و صدای آرامش بخشی که بگوید: آرام باش، آرام باش. من اینجا هستم. 

من به تو نیاز دارم بورستنر عزیزم. به دست هایت، به صدایت، به حضورت.

غربت مسکو با دوری تو در هم آمیخته و تک تک روزهای این مأموریت را به درازای سالها بر من میگذراند.

بی صبرانه در انتظار پایان این ستم و بازگشت به نزد تو هستم؛ به گونه ای که دقیقه ها را نیز می شمارم... .

پشیمان نیستم، ولیکن شرمگینم

دوشیزه بورستنر!

در شگفت ام که چگونه دل و افکارم توسط وجود پاک و بی آلایش شما ربوده شده است!

نرم و بی صدا گام برداشتنتان،  آن حالت با تمأنینه ی قهوه نوشیدنتان که چنان مزّه مزّه اش میکنید، گویی از هر قطره ی آن دنیای لذّت را می برید و هیچ گاه تمایل ندارید فنجان قهوه را خالی کنید، با دقّت و آهسته برش دادن کیک شکلاتی که انسان خیال میکند از آزردن تکّه کیک بی جان واهمه دارید! همه و همه زنجیروار افسار افکارم را به دست گرفته اند و عطش معاشرت با شما را هر لحظه در من نیرومندتر میکنند.


امیدوارم گستاخی دیشب مرا به پای هجوم احساساتم بگذارید و مرا ببخشید؛ پشیمان نیستم، ولیکن شرمگینم !

دوستدار شما



دعوت به صرف قهوه و کیک شکلاتی

دوشیزه بورستنر عزیز،

دیشب از ساعت 9 تا 2 نیمه شب در اتاقم را باز گذاشته بودم تا از بازگشت شما آگاه شوم و اندکی باهاتان حرف بزنم. ولی از فرط خستگی و فشار کاری این روزها در بانک، بی اراده به خواب فرو رفتم و موفق به دیدار شما نشدم. البته هیچ شما را سرزنش نخواهم کرد که چنان دیر بازگشته اید! 

از شما دعوت می کنم برای صرف قهوه و کیک شکلاتی (که بدون شک می پسندید!) در کنار شومینه ی همیشه فروزان اتاقم، تشریف آورید تا ساعاتی به گفتگو بپردازیم. با تمام وجود مشتاق معاشرت با چنین بانوی شایسته ای هستم و اگر دعوتم را بپذیرید، بسیار خورسند خواهم گشت.